اینکه "واقعا" به مطلبی بسیار مهم ایمان داشته باشی
اینکه همه چیز در عالم به خواست و اراده خداوند موجود است
و تو واقعا همه چیز افکارت را بر اساس این ایمان شکل داده باشی
ابن واقعیت که خداوند در هر لحظه تو را می بیند و به اراده او موجود هستی
مثلا اینکه گزارش اعمالت به دست امام زمان (عج) می رسد
اینها را آنقدر مومن باشی
که حاضر باشی برای رضایت خداوند حتی لحظه ای به گناه فکر نکنی
اینکه کلیه احساساتت بر اساس این حقایق شکل بگیرد
غصه هایت از رنج تنت نباشد
بلکه از نارضایتی صاحب اصلی آن بترسی
و تو هر لحظه زنده باشی
نه برای ادامه حیات خودت
بلکه برای ادامه بندگی صاحب و خالق این جسم و روح
اگر این ایمان فراتر از کلمات و مخیله تو باشد
چه می شود..
ما روح خودمان را نه می بینیم و نه میشناسیم
اما می دانیم که ما در اصل همان روح هستیم
حالا خالق آنرا می بینیم
اینکه انرژی اجسام را نمی بینیم اما تاثیرش را می شناسیم
این همه کلام را جفت و جور می کنم
تا خودم بفهمم چقدر نمی دانم
و هر چه می نویسم
به غیر اراده او یک شکر نخواهم توانست که بنویسم
اما تنها می توانم ذکر گفته باشم
بلکه قلبی آرام گیرد
بلکه گناهی از من ببخشد
بلکه پله ای طی کنم
بلکه راضی باشد
به برقی که مصرف می شود
و وقتی که به من هدیه داده است
بلکه او باز هم سعادتش را به من ببخشد
هر چند حقیرم و ناچیز
در پیشگاه جلال و جبروت حق
و من مانده ام آنچنان در شگفتی و حسرت این چنین عظمتی که به چشمم می بینم
اما شیطان به عمرم مرا بازی ندهد
تا بمانم در حب و بغض دنیا
و طردم کند از خودم
که اوج خواستنم
خواستن حقیقت و کمال و زیبایی
و بندگی
...
باشد که خدا من را هم اینک ببخشد
و از شر شیطانم خلاص کند
و به پروازی در ملکوت اشیاء بگماردم
و زندگی را برایم از عالم خویش
به عالم خویش برد
باشد که بخواهد
که خواسته اش
شدنیست
و تا بخواهد شده است
آنچه به حق است
و رحمت او به کمال است
به حقانیت و زیبایی
کاش
که حقّ جاوید
بخواهد
دنیا را دیدم
و فهمیدم که هیچ یک از مخلوقاتش را
برای حتی یک لحظه نافرمانی او 
نتوان دوست داشت