به نظرم سالهاست که به اجبار در آموختن دانش هایی که اغلبش به کارمان و به کار دلمان نمی آید پرداخته ایم...

آنچه به نام خدمت در سرمان فرو می کنند و آنچه به نام علم...

آنچه به نام دین و آنچه به نام اجتماع

کداممان مشغول آنچه هستیم که باید باشیم؟

آیا زیرآب زنی و تنفر و خود پسندی جزو واحدهای زورکی بود که پاس کردیم؟

و چه بر سر آزادی طلبی و حق طلبی مان آمد؟

آیا جوانان بیکارمان که با زن و بچه کوچک در حال دویدن به دنبال یک لقمه نان هستند هم جزو آرمانهایی بود که معلمین مسئولیت پذیر و قهرمان به ما آموختند؟

آیا سرزمینمان به اعتلای خود رسید در حالی که هنوز در کپرها با لباس پاره درس می خوانیم آنهم درس عدالت؟

یا اینکه یاد گرفتیم چگونه سر هم کلاه بگذاریم و هم را بپیچانیم؟

در بازار چقدر به حق خودمان قانعیم و حق الناس را رعایت می کنیم؟

چقدر کالای ایرانی میخریم و چقدر کالای با کیفیت تولید می کنیم؟

چقدر بزرگترهایمان را احترام می کنیم و حوصله شان را داریم و چقدر آنها را به خانه های تنهایی نمی سپاریم؟

چقدر از نگهداری سگها و گربه ها و پرندگان به جای آنها لذت می بریم؟

آیا دانش را برای خدمت می آموزیم یا برای فخر فروشی و تجمل و با کلاس بودن الکی؟

آیا به ما تفاخر و تنفر را آموخته بودند یا با هم بودن و رضایت و دوستی را؟

چه بر سر دهقان فداکار و ریز علی خواجوی درونمان که ذوقش را می کردیم آمد؟

کداممان حتی با یکی از نمایندگانمان در ارتباطیم تا حق مردم را بگیریم و چقدر دنبال سیاست بازی و رای دادن به ولنگاری هستیم و چقدر خشک مقدسی صرف و توخالی؟

این بود سوادمان که به نسل های قبلی میفروختیم و ادعایش را می کردیم؟

حتی طاقت هم نسلی های خودمان را نداریم
می گوییم بچه جنگیم اما نباید جنگی باشیم

سرگذشتمان باید به جایی برسد که حتی برای خاکسپاری ها هم حوصله نداشته باشیم و از جامعه فامیلیمان دور باشیم؟

خیلی جاها جاخالی دادیم و گفتیم حوصله نداریم

حالا دیگران هم حوصله مان را ندارند

جامعه هم کم کم ما را پس می زند

و یک دنیای سرد و بی روح انتظارمان را می کشد

خب بیاییم کمی از این خودمان که خود پسند است و تنها دور شویم

پایان نامه کاربردی محبت و کارآفرینی را برای سرزمینمان بنویسیم

و به کودکانمان بیاموزیم که از اشتباهات ما درس عبرت بگیرند و ما را ببینند

حق را به حقدار بسپریم

و باقی عمرمان را برای حق در اختیار گذاریم

(در حال تکمیل...)