وقتی دلم میشکنه
تو غصه های بی در و پیکر

در اصل این دلخوشی و این دلسوزی ها دیگه به دردم تسکینی نمیده
وقتی به لحظه مرگ فکر می کنم
که اطرافیانم میان سراغم
و دربارم قضاوت میکنن
اینکه: نگاه کن انقدر نتونست تا مرد
عجب آدم خسته ای بود
راحت شد
حالا یه خواب راحت میکنه
یکم یاد مرگ دلم رو زنده میکنه
اینکه اون موقع پیر باشم یا جوان خیلی برام فرقی نمیکنه
موضوع اینه که اون آدم من هستم
و زندگی من حتما ادامه خواهد داشت
همونطور که اینجا صبح ها دوباره بیدار میشم
و دست و صورتمو میشورم و سعی میکنم دوباره سر پا وایسم
اینکه یادم میاد دیروز چه روزی بود و چه شد
بعضیا یه جوری اینو مخفی میکنن که یادشون بره
یه جور بد
اما اینو با هیچ پریشانی نمیشه مخفی کرد
ادامه داره
همون طور که یه روز دیدم شروع شد
و نمیدونستم چطوریه که همش ادامه داره
تموم نمیشه
دیدم به نفعمه زنده باشم
و خوب زندگی کنم
دیدم خیلی چیزا دارم که خیلی ها ندارن
و من برای خودم نفس کشیدم
برای خودم یه نفس داشتم که میتونست به جای درد های آزار دهنده
حاوی ذکر های یاری جوینده باشه
و این ممکنه