توی دنیای مردم شهر که قدم می زنی

هر که یک اوجی را برای خودش در نظر گرفته

اما این یکی خیلی جالبه

اینکه بعضیا

یه جلوه گری رو اوج جوانی و اوج زندگی خودشون میدونن

این رو تزریق کردن

تو مخ جامعه

که اگه یه طوری باشی دیگران مات و مبهوت جلوه گریت بشن

این دیگه اوجته

تا جایی که یه زن خانه دار که نمیتونه این کارو تو خیابون انجام بده

دلش قنژ بره

و فکر کنه از لذت دنیا بی بهرست

این اوج یا همون فر و کمال طلبی توی جلوه گری

طوری قراره هماهنگ جا بیوفته که موندگار و پایه ای بشه

طوری که همون مردمی که عمرشون رو صرف دیدن فیلم و بازی و غیره کردن

کم کم با همین معیار سنجیده بشن

اگه خوب زرق و برق چشم نوازت دیگرانو مبهوت نکنه

میری جزو دسته های کناری

موضوع اینه که این نوع جوامع پوک هستن

چون اندیشه های خوبشون رو که با این معیارهای جفنگ می سنجن

نمیتونن درست درک کنن

این جوامع دانش رو در ساختن برج و بارو میبینن

انسانیت و کمال انسانیت رو در جذابیت ظاهر

طوری میشه که پیر تر ها طرد میشن

جوانها حسابی سرگرم میشن

و لذت ها بی سر و ته

همه چیشون مجازی میشه

حتی حرفهاشون تظاهر میشه

تظاهر به چیزی که نمیدونن چیه

اما میدونن به خوبی شهرست

خب تهش میشه یه چیزی مثل فرانسه

جوانهای درگیر

که باید برای ادامه بقای دنیویشون بردگی کنن

بسیار و بسیار

تا مطرح بشن

انقدر درگیر بشن تا خیلی چیزا رو فرصت نکنن ببینن

مثلا اینکه اصلا این لذت زندگی برای چی هست

آیا هدفی هست؟

اینکه هر بار از خوردن لذت میبرن

و دوباره گرسنه میشن

و این خوردن هایی که بدن رو تغذیه میکنه

برای چیه

در نهایت برای مرگ؟

یا برای ابدیت

چرا خدا اینها رو هدیه کرده؟

که به اوج سیری برسیم؟

و بعد هم بمیریم؟

با هم بجنگیم تا جامعه پایدار بمونه

بعد دوباره صلح کنیم تا پایدار بمونیم؟

این همه ماجرا

روی یک کره با این وسعت

داره دور خورشید نورانی پیش میره

که فقط یک کوچولو از دنیای قانونمند و بزرگیه که خدا خلق کرد

موضوع خیلی مهم تری هم در جریانه؟

هوایی که در اون زندگی میکنیم

دریایی از اکسیژن

که ما نمی بینیم اش هرگز

اما برای تنفسش یک ریه داریم

برای جابجاییش در خون گلبولهای آهنین داریم

و اما تصور برخی این است که این اکسیژن نامرئی همینجوری یهویی پدید اومده

تا ما تنفس کنیم و همینجوری بمیریم...

چی بگم !

امّا

پرندگانی هم هستند که در اون اوج میگیرن

و مثل ماهی در این دریای نامرئی همچون آب شناورند

پرندگانی با استخوانهایی تو خالی

که فرهنگ پرواژ و زندگی دارند

فرهنگ عشق و خانواده

باید ببینی وقتی پرواز را به جوجه اش می آموزاند

به اذن خدا

و البته جوجه ای که خودش در سرما با بدنش گرمش کرده

و خودش با دهان خودش غذا به او می خورانده

به این انتظار تا خلقتش تکمیل شود

و در زمان مقرر پرواز را با حوصله بیاموزد

از عقاب تا مرغ مگس

...