باید همچون چشمه جاری باشی

و همچون قلب بتپی

به سان خورشید بتابی

و چون چشمه بجوشی

همچون آفتاب گرم باشی

و چون درخت سایه افکنی...

همچون چشم ببینی و چیزی نگوئی

چنان گوش بشنوی و سکوت نمائی

چون پوست زخم هایت را و دردهایت را در خودت حل کنی

اما همچون زبان که زندانی دندانهای استخوانیست

اگر بخواهی کلامی بگویی

باید دانش تکلم از مغز آموخته باشی

همه چیز را که کنار هم میچینی می شود آرامش

به شرطی که به زبان درد سخن نرانی

زبان درد همیشه تلخ و خبرش آزار دهنده تر از خودش است

تعادل با تفکر حاصل شده

اگر دردی را چاره ای نیابی

خود بیچارگی از درد دردناک تر است

چاره را باید از او خواست

که درد را برای آگاهی آفرید

(در دست تکمیل)