خیلی سخت نیست
حتی از بد بودن راحت تر است
موضوع این است که اگر خوب باشی مجبور نیستی نگران خیلی چیزهای پوچ باشی
موضوع این است که بد بودن
همیشه از یک کار بد کوچک شروع می شود
و بعد باید کلی تاوان داد تا نتیجه ای اندک و البته پست از آن گرفت.

اما برای خوب بودن هر چند باید از یک خوبی آسان شروع کنی
اما همان کار آسان چندین برابر برکت و وسعت می یابد
اول از همه اینکه برای خوب بودن یک کار آسان می کنی
مثلا راست می گویی
یا دروغ نمی گویی!
اما چون برای رضایت خالق عظیم خود این کار را کرده ای
چنان ارج و شوکتی در این کار خواهی یافت
که دنیای ثروتمندان بدکار نمی تواند به این مقام حتی نزدیک شود
تو به دست خود نگاه کن
اگر تو دستور دهی همان دست که خودش واکنش خودکار حسی دارد حاضر می شود روی آتش قرار بگیرد
اما تو برای این دست هرگز نمی توانی بد بخواهی
این یک نعمت الهی است
که تو می دانی باید از خودت مراقبت کنی
حالا هر جای دنیا می خواهی برو.
اما وقتی بدانی در جایی ماری هست که به پایت نیش خواهد زد
یا حتی یک پشه به آن آسیب می زند، آیا بدانجا خواهی رفت؟
خب برای آغاز خوب بودن باید از یک جایی شروع کرد.
اگر تا کنون نتوانسته ای به کار آخرت و ایمانت بپردازی،
کافیست از یک صلوات شروع کنی...
این یک راز بزرگ است.
وقتی صلوات هایت بیشتر و بیشتر شد...
تو احتمالا سعادت انجام برخی کارهای زیبای دیگر را خواهی یافت.
کارهایی سخت تر
تا جایی که به قله هم می توانی فکر کنی
این را هرگز از خاطر نبر
که از یک جایی باید شروع کرد...
کم کم
قطره قطره
به چنان جایگاهی خواهی رسید که نفس هایت می شود ذکر

باور کن که دستان تو در حال بندگی خدا هستند...
چون خدا به آنها فرمان داده تا به اراده تو باشند.
آنها مشغولند
تو غافل نباش

برای هر بخش جسمت یک خوراکی هست
برای چشم، نور
برای گوش، صوت
برای مغز، اندیشه
آنها مامورند و به ماموریت خود عمل می کنند تا گاه مرگ
و همچنین هنگاه خواب
اینها همه امانتند و مامور به اطاعت
بی درنگ اطاعت می کنند.
اما از خدا
تو اما در فکر آرامش آنهایی
آنها دارند به دستور خدا به تو خدمت می کنند
اما تو چه می کنی؟
می بینی که لحظه ای تحمل درد این جوارح خودت را نداری
وقتی آتش را می افروزند
در اصل به صورت قانونی تقاص اندامهای تو را می گیرند
که عمری آنها را به سوی خواسته خودت بردی
خواسته ای که جز ضرر برایت هیچ نداشته
پس دستانت را از روی آتش بردار
ببین تو هم می توانی جزئی از بدنت باشی؟
که کاملا مطیع و فرمانبردار در حال اطاعت است
و به دستور خالق خود به تو خدمت می کند...
سعی کن از آنها هم بهتر باشی
چنان مطیع باش که بدنت با تو همراهی کند
فکرت اوج بگیرد
تو در احسن التقویم قوام یافته ای
تا بدانی
بدانی آنچه را از پروردگار خودت که پایانی برای دانستنش نیست
بدانی آنچه را که لذت ها هم مطیع شده اند به کمالش
و البته اینها تازه در مرتبه ای از مراتب این دانش خدمت می کنند.
به اختیار اطاعت می کنند
این همان عشقی است که هست

تذکر: 
این مطلب تجربه و آزموده شده است.
برای رسیدن به قله باید راهی بس طولانی را طی کنیم.
اما در این حد خاطر نشان می کنم که قله ی زندگی دنیای من و تو در حد همت ما است.
سالها به دنبال راز عالم می گشتم و اکنون دیگر به دنبال همتی هستم حتی اندک.
آنچه را که تصور می کردم تنها به اندازه کمی همت با آن فاصله دارم رها کردم.
بعد ها متوجه شدم که هر چه از دست داده ام را با داشتن همان یک ذره همت می توانستم داشته باشم.
در اصل دستان من وقتی وجود دارند که در حال عبادت خدا هستند.
جسم نیازمند من وقتی به ثمره خود می رسد که می کوشد. و همین کوشیدن هویت اوست. نه ظاهرش.
سالها به ظاهر توجه کردم و اینکه آنچه دارم چگونه به نظر می آید.
اما کمتر به اصل ماجرا توجه کردم.
اینکه آنچه دارم برای چه خلق شده.
برای چه اعطاء شده.
اینک می بینم اصل آنچه را باید می فهمیدم از دست داده ام.
در اصل شاید به نگاه دگران سپرده ام.
تا به باور خود آن را بستایند.
 و من هرگز آنچه بدان دلخوش کرده ام نیستم.